سه شنبه8بهمن92(شروع تغییر کلاس)
"مامانی! امروز خاله مرضیه من رو برد کلاس خاله منظر" این جمله رو آویسا تو ماشین موقع برگشت در حالی که طبق معمول کلیه لباس های گرم رو از تنش خارج کرده بود و در حال تناول یه عدد شکلات بود و تقریباً به همه جا مالیده بود به من گفت. "چقدر خوب دخترم. دیگه بزرگ شدی.خاله منظر هم خیلی مهربونه." و اون در حالی که اخم کرده بود و برای لحظه ای از شکلات خوردن دست کشید و گفت:من فقط خاله ...




