آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه8بهمن92(شروع تغییر کلاس)

                                             "مامانی! امروز خاله مرضیه من رو برد کلاس خاله منظر" این جمله رو آویسا تو ماشین موقع برگشت در حالی که طبق معمول کلیه لباس های گرم رو از تنش خارج کرده بود و در حال تناول یه عدد شکلات بود و تقریباً به همه جا مالیده بود به من گفت. "چقدر خوب دخترم. دیگه بزرگ شدی.خاله منظر هم خیلی مهربونه." و اون در حالی که اخم کرده بود و برای لحظه ای از شکلات خوردن دست کشید و گفت:من فقط خاله ...
8 بهمن 1392

شنبه28دی92(آخر هفته پیش)

                                       سلام گل مادر.قربونت برم.صبح خواب بودی که گذاشتمت تو تخت مهدت.بوسیدمت و اومدم اداره. اینروزا حالم اصلاً مساعد نیست و تمام جریانات زندگی کمی پیچیده شده.بگذریم. دختر عسل یه عادتی اینروزا پیدا کرده و اونم اینکه هر وقت میخواد با من و بابایی حرف بزنه باید با دستاش گوش هام رو بگیره. هر چند من بعضی وقت کلافه میشم و قیافه م میشه ایطوری   یه اصطلاح جدید هم اینروزا دخمل طلا به کار می بره.مثلاً از...
28 دی 1392

دوشنبه16دی1392(چیدن ماه)

دیروز موقع برگشت از اداره آویسا گلی از شیشه ماشین داشت بیرون رو نگاه می کرد..."مامانی! مامانی!اونجا رو ببین ماه منه! میخوام بچینمش. مامان! میخوام برم ماهم رو بچینم. ولی من که قدم نمیرسه؟ مامان میشه تو برام بچینی؟؟!!" "من که نمیتونم قدم نمیرسه مامان جون" "تو می تونی یه چهار پایه بزار .بعد اون رو برام بچین. باشه مامان.تو میتونی " و من امروز تولد بابا جون قاسمه. باباجون و مامان جون الان مسافرت هستند ما هم از این راه دور بهش تبریک میگیم و بهترین ها رو براش آرزو میکنیم.                     &nbs...
16 دی 1392

یکشنبه15دی92

                               سلام گل دخترم.دوستت دارم و دلم خیلی برات تنگ شده.امروز بعد چند هفته مثل زمونای قبل رفتی مهد و من هم آسوده اومدم اداره. به دوستان گلم هم سلام میکنم .دلم برای همه تون تنگ شده. هفته ای که گذشت هفته پر ماجرایی بود و چون از لحاظ روحی خیلی اذیت شدم نمیخوام چیزی درباره ش بگم.بگذریم. آویسا خانوم همیشه موقع خواب دوست داره بغلش کنم و راه برم.الانا که دختر عسل بزرگ شده و بنده هم کمی پیر و تقریباً دارای درد کمر.سعی می کنم که راض...
15 دی 1392

یکشنبه8دی92(هفته ای که گذشت)

                             سلام عزیزکم. قربونت برم. اینروزا صبح خیلی سخت ازم جدا میشی. انگار هر چی بزرگتر میشی جدا شدنت سخت تره.  دیروز قرار بود ببریمت دکتر. البته به نظر من لازم نبود اما بابایی اصرار کرد که حتماٌ بریم. گفتم: الان دکتر میگه:آنتی بیوتیک لازم نیست. و دقیقاً هم همین شد. دو شربت دیفن هیدرامین و سالبوتامول داد. اونم فکر کنم به خاطر اینکه چیزی نسخه کرده باشه. نمیدونم دیگه از دست حساسیت های بابایی چه کار کنم. یه دکتر تو خونه داره بازم میخواد ببرتت دکتر. بعضی وقت ها خودم ...
8 دی 1392

شنبه30آذر92

                                                                        زیباترین شب یلدا رو برای شما تک تک دوستان خوبم آرزو میکنم...   ...
30 آذر 1392

دوشنبه25آذر92

                                         دلم میخواست زیباترین تولد رو برایت  میگرفتم. دلم میخواست شیرین ترین کیک، درخشان ترین شمع  و دلنوازترین آهنگ را در لحظه تولدت مهیا میکردم. اما نشد... نازنینم! دوستت دارم و از اینکه تو هستی مسرورم. از این که خدای مهربان در پاک ترین لحظه صبح پاک ترین موجود رو در دامن من گذاشت بر خودم می بالم. من هستم چون تو هستی. نفس میکشم چون تو نفس میکشی.  با من باش تا همی...
25 آذر 1392

تولد عشق کوچکم آویسا گلی مبارک

      کودک دلبندم شاید اکنون دریافتن آنچه به شادی چشم گشودنت به دنیا در من و پدرت صورت پذیرفته است، دشوار باشد. اما می دانم نه چندان دور در سالهایی که یکی پس از  دیگری سر می رسند خواهی دانست که از داشتنت چقدر خرسندیم.هر چند وقتی چون من و پدرت با کسی زندگی مشترکی را آغاز کردی و فرزندی از تو و او به بار آید بهتر شادی امروز ما را خواهی یافت                      ...
25 آذر 1392

چهارشنبه 22/9/1391

                                              وقتی که آمدی تازه واژه ها برایم معنا پیدا کردند. تازه فهمیدم که عشق بسیار عمیق تر از آن است که می دانستم . فهمیدم زندگی شیرین تر از همیشه است فهمیدم که قدم های کوچک تو چه عظمتی را به زندگی ام تزریق کرد. تازه فهمیدم نگاهت همانست که به دنیا نمی بخشم. دستانت گرمایی دارد که با هیچ چیز مثال زدنی نیست و بوسه شیرینت، شیرین ترین حلاوت هاست. فهیمیدم که همه چیز در تو خلاصه می...
25 آذر 1392

دوشنبه25آذر92(ماجراهای آخر هفته و بیماری آویسا)

                                     سلام به دوستان گلم. بعد چند روز وقفه اومدیم.  بسیار آخر هفته پر ماجرایی داشتیم برای خودمان...   از روز سه شنبه شایدم دوشنبه با تماس هایی که بین بابا رضا و عمه ارغوان برقرار شده بود فهمیدیم که گروه کلاٌ مریض هستند و برنامه شام تولد با عمه ها و باباجون اینا کنسل.در نتیجه بنده تصمیم گرفتم که برنامه ای  که شامل آتلیه و رفتن به سرزمین عجائبی و سرانجام شامی سه نفره در بیرون داشته باشیم. اما انگا...
25 آذر 1392